امشب ای یاران شب شور وشب تنهایی است
در مرام عاشقان امشب شب رسوایی است
گفته ها دارم برای یار تنهاتر زخویش
ناله ها دارم که برمی خیزد ازاین قلب ریش
آری آری باتوام ای مهربان بی وفا
ای بهشت آرزوهای دل ناشادما
باتوام ای نازنین ای بی قرینه خوب من
یکه تاز شهر عشق وعاشقی محبوب من
امشب این عاشق مسافر گشته تاشهر خدا
امشب است آن شب که مجنون می رود تا انتها
می روم چون برق چشمانت جوابم کرده است
اشک چشم عاشقم مست وخرابم کرده است
می روم اما به تومی گویم ای شمع سحر
خواب رابگذار تا پروانه اید از سفر
همسفر با من کسی نیست جز دل تنهای من
همدم وهمراز یاهمصحبت شب های من
بی تو رفتن آشنا از خود جدایم کرده است
درمیان وادی غربت رهایم کرده است
کیست تنها تر زمن غیرازدل مجنون من
کیست ویرانتر زمن غیر از دل پر خون من
ای خدا ویرانه ام ویرانه و غمدار و سرد
وه گه این ماتم سرا دائم پراز اشک است ودرد
از سفر می ایم و عمری دعایت می کنم
جسم جانم را نثار خاک پایت می کنم
ای دل غافل دگر صبح است باید بازگشت
با صدای مرد مسجد ساعتی دمساز گشت
بعدازآن رو سوی خلوت خانه ئ یارم کنم
باز یادی ازخم آبروی دلدارم کنم
نام امشب را شب هجران گذارند عاشقان
این همان ویرانی باغ است در فصل خزان
ازسفر برگشته ام یارابیادرباز کن
آنگه از دیدار عاشق ساعتی آواز کن
یک بغل از عشق سوغات سفر آورده ام
در سفر از دوریت باغی زغم پرورده ام
از غم تو خانه قلبم کنون ویرانه است
جرعه ای می ده که امشب موسم پیمانه است
من کبوتر می شوم تا خانه ات پر می زنم
همچو دیوانه به دیوار دلت سر می زنم
عاقلان گویند این قانون عشق عالم است
اولش شیرین وزآن پس بیستونی ماتم است
پس بیا با هم به بتخانه به شهر غم رویم
بت شکن شو تا بت قانون عالم بشکنیم
خوب می دانم که با آوار بت فردا شود
شور وعشقی در دل خلق خدا برپاشود
هر شب اینجا عاشقی تنها غزل خوان می شود
خیس خیس از اشک چشمش زیر باران می شود
هر شب اینجا یک شقایق داغ بر دل می نهند
تا سپیده صورتم را سیلی غم می زنند
هر کسی باور ندارد لحظه ای عاشق شود
تا که این بی انتها ره را به تنهایی رود
هر کسی عاشق شود من هم دعایش می کنم
جسم وجانم را نثار خاک پایش می کنم
درس مجنون خواندم وبر مکتب لیلا شدم
آه غم ار دل کشیدم در غمت شیداشدم